عنوان داستان : غلام صلیب
نویسنده داستان : محمد حیدری

بهش می گفتن غلام صلیب. نه اینکه از اهل صلیب باشد. نه . اسمش غلامرضا بود. وقتی به دنیا می آید، به شدت مریض است. ننه اش کلی نذر و نیاز کرده بود برایش. حتی اسمش را بخاطر همین گذاشته بودند غلامرضا. نذر امام رضا بود. اما خب، بزرگتر که شد رضاش افتاد و دیگه همه بهش می گفتن غلام، ننه اش هم شد ننه غلام.

هنوز پشت لبش سبز نشده بود که راهی سربازی شد. هوابرد شیراز. ترکه ای و نحیف رفت، ترکه ای تر و نحیف تر آمد. تنها پشت لبش چند تاری در آورده بود که هنوز نمی شد بهشون گفت سبیل. وقتی برگشت ننه غلام دستش را گرفت و برد پیش شیرینی پزی عامو ابراهیم سر میدون ششم بهمن برای شاگردی.

هر روز، صبح خروس خوان، غلام کرکره شیرینی پزی را می کشید بالا و جلوی مغازه را آب و جارو می کرد. کم کم فوت و فن کار را هم یاد گرفت. کم کم شرینی های غلام اسمی شد توی بازار. کم کم از بهمنی و اطراف هم می آمدند شهر برای شیرینی غلام پز.

شیرینی که غلام درست می کرد یک مدل از شیرینی های همیشگی مغازه بود که در درست کردنش استاد شده بود. به غیر از آن شیرینی، شیرینی های دیگرش تعریفی نداشت. اما خب عامو ابراهیم به همین هم راضی بود. کلی فروش داشت همین شیرینی. همیشه نصف بیشتر ویترین شیرینی های غلام پز بود و نصف دیگر بقیه شیرینی ها.

یک روز خبر آوردند غلام را از شیرینی فروشی برون کرده اند. یکی از رفقایم که شاهد ماجرا بود می گفت: صبح اول وقت که هنوز کرکره خیلی از مغازه ها بالا نرفته بود سر میدون ششم بهمن بودم که قیل و قالی از شیرینی فروشی بلند شد. منم مثل خیلی ها دویدم طرف شیرینی فروشی ببینم چه خبر است.
می گفت: عامو ابراهیم داد می زد؛ نا مسلمونِ چشم دریده! این کارها تو مغازه من؟
می گفت: عمو ابراهیم پشت گردن غلام رو گرفت و از مغازه انداخت بیرون. یک دفترچه پاره پوره هم پرت کرد سمتش!
می گفت:عامو ابراهیم که گر گرفته بود، انگشت اشاره اش را طرف غلام گرفت و توی هوا تکان داد و گفت اگر حرمت نون و نمک آقای خدا بیامرزد نبود … اما حرفش را خورد.

بعد ها از اهالی بازار شنیدم که غلام عاشق یکی از مشتری های شیرینی فروشی شده بود. یک دختر مسیحی. آن شیرینی های غلام پز هم که شهرتش چهار محل و محلات جنوبی شهر را گرفته بود، همان شیرینی های مورد علاقه این دختر بود. اما همه اینها رازی بوده در سینه غلام که گاهی کمی از آن را روی کاغذ سیاه می کرد. شاگرد دیگر شیرینی فروشی که خوش نداشته اسم غلام و شیرینی غلام پز بر سر زبان ها بشنود، وقتی چشمش به دفترچه یادداشت غلام می افتد، راز های مگوی غلام را پیش عامو ابراهیم فاش می کند. و وای به روزی که دلی رسوا شود…

غلام در دفترش نوشته بود:
وقتی آن تل قرمز با مروارید های سفید رنگ را به سرت می زنی تا موهای بلندت که چون آبشار تا شانه هایت سرازیر هستند آشفته نشوند، این دل من است که آشفته ترین می شود.
مردم می گفتن چشم چرونی کرده بی ناموس.

غلام در دفترش نوشته بود:
وقتی دست را می کنی توی کیفت که حلقه اش را به دستت انداخته ای تا پولی در بیاوری، آرزو می کنم ای کاش جای آن کیف بودم و در دستان تو حلقه می زدم. وقتی عامو ابراهیم پاکت شیرینی مورد علاقه ات را به دستت می دهد، آروز می کنم ای کاش جای آن پاکت شیرینی بودم تا در دستان تو جا خوش می کردم.
مردم می گفتند فکرهای های ناجور کرده است درمورد دختر مردم.

غلام در دفترش نوشته بود:
مسلمان و گبر و مسیحی ندارد. دین و آیین خدا هم عشق است. شیرینی این شرینی ها هم از شیرینی عشق توست. وگرنه که شکر همان شکر است و قند همان قند.
مردم می گفتند از دین برگشته و بی دین شده است.

وقتی از مغازه بیرونش کردند. وقتی داستان عشقش نقل کوچه و بازار شد. وقتی حرف های مردم توی کوچه ها سرازیر شد. وقتی که آن خانواده مسیحی شبانه بدون اینکه به کسی خبر بدهند رفتند از محله و نگفتند کجا! دیگر غلام هم آن غلام سابق نشد.

اهالی محل شب ها صدای آواز غمگینش را از کوچه ها به گوش می شنیدند.
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم

کم کم به او تهمت مستی و میگساری زدند. می گفتند مثل مسیحی ها مست می کند و شب ها کوچه گردی می کند. چند باری هم شهربانی چی ها به جرمی مستی او را بردند شهربانی از خجالت تن نحیفِ نحیفش در آمدند. اما فایده نداشت. توی یکی دو ماه پیر شده بود. تمام صورتش را ریش گرفته بود.

هر کجا دستش می رسید، با ذغال یک خط عمودی بلند می کشید که یک خط افقی کوتاه تر قطعش کرده. یک صلیب. بعضی شب ها هم میرفت در کلیسای گئورک که دیوارش پر شده بود از صلیب های سیاه ذغالی می خوابید.

کسی نمی دواند چرا و چجوری اما یک روز صبح جسم بی جان غلام را جلوی کلیسا پیدا کردند. خون زیادی ازش رفته بود. یکی می گفت کشتنش. یکی میگفت خودش را کشته. اما چند ساعتی نگذشته بود که نحوه جان کندن غلام دیگر برای کسی مهم نبود. جازه اش بود که شهر را بهم ریخت.

می گفتند: خودکشی کرده! نباید توی قبرستان مسلمانان خاک شود.
می گفتند: خودکشی هم نکرده باشه، این از دین خارج شده بوده! مسلمان نبوده که در قبرستان مسلمانان خاک شود.
می گفتند: باید توی قبرستان مسیحی ها خاکش شود.

از من بپرسی، میگم غلام را کشتن. وگرنه عاشق اهل ترک دنیایی که معشوق توی اون نفس می کشد نیست. اما کی به این چیزها فکر می کرد. دعوا سر یک وجب زمین خدا بود که بندگان خدا داشتند تصمیم می گرفتند که بدهند به اون یکی بنده خدا یا نه؟ تا اینکه ننه غلام اومد بالای جنازه. آهی کشید و گفت: جنازه غلامرضا را بیارید خونه.

چند روزی گذشت تا همسایه هایشان خبر آوردند که جنازه نیست. از نه نه غلام هم سوال می کردی می گفت غلامرضا را دادم به صاحبش!

هرکسی چیزی می گفت. یکی می گفت: من خودم صدای گروم گروم کندن زمین را از توی خونه شان شنیدم.
یکی می گفت: من خودم صدای کشیدن شدن چیزی روی زمین را از توی کوچه منهی به کلیسا شنیدم.
یکی می گفت: من خودم صدای افتادن چیزی توی دریا را شنیدم و شبح پیرزنی را آنجا دیدم.

کسی نفهمید غلام صلیب کجا آرام گرفت. اما من هنوزم بعضی شب ها از کلیسای گئورگ که روی درش صلیب سرخی کشیده شده صدای آواز محزونی می شنوم:
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم

***

نقد این داستان از: سارا عرفانی

از اسم داستان شروع کنیم. «غلام صلیب» یک اسم معمولی نیست. ترکیب اسمی با صلیب را تا به حال نشنیده‌ایم مخصوصا اسمی مثل غلام. نکته‌ی مهم‌تر درباره‌ی اسم، این است که برای مخاطب سوال ایجاد می‌کند. ماجرا چیست؟ آیا غلام مسیحی می‌شود؟ آیا به صلیب می‌کشندش؟ آیا صلیب می‌اندازد؟ و همین سوال‌ها یعنی تعلیق داستان شما، از اسم آن شروع شده‌است و این خوب است. مثلا اگر نام داستان «غلام عاشق» بود، یا «غلام شیرینی‌پز»، نمی‌توانست این اندازه تعلیق ایجاد کند. پس همیشه باید حواسمان به اسم داستان باشد که قرار است چه نقشی داشته باشد؟ نقشی خنثی یا مثل قلاب، مخاطب را در دام تعلیق داستان بیندازد.
بعد از آن، داستان شما این‌طور شروع می‌شود: «بهش می‌گفتن غلام صلیب. نه اینکه از اهل صلیب باشد. نه. اسمش غلامرضا بود.» همچنان همین دو سه جمله هم ایجاد سوال می کند و بر تعلیق اسم، می‌افزاید.
پس نکته‌ی بعد این است که باید توجه داشته باشیم چند جمله‌ی ابتدایی داستان، نقش مهمی ایفا می‌کند. علاوه بر کارکردهای دیگری که دارد، مهمترین کارکردش این است که مخاطب را مشتاق خواندن ادامه‌ی داستان کند. دیده‌اید بعضی کتاب‌ها را وقتی دست می‌گیریم بعد از خواندن چند خط اول، حوصله‌مان سر می‌رود و آن را زمین می‌گذاریم؟ خوب این نشان می‌دهد نویسنده، حتی اگر توانسته داستانی تکنیکی و قوی بنویسید اما در شروع، مخاطب را جذب نمی‌‌کند و با سختی به خواندن ادامه می‌دهد.
از این‌ها که بگذریم متن داستان، یک‌دست نیست. بعضی کلمه‌ها محاوره‌ای نوشته شده و بعضی رسمی. حتی آنجا که جملاتی از زبان دیگران روایت می‌شود، باز همین مشکل وجود دارد و تمام کلمات، شکسته نیستند. حتما داستان را بارها و بارها بخوانید و تک تک کلمات را با دقت بررسی کنید که آیا درست نوشته شده اند یا نیاز به ویرایش دارند. همان جملات ابتدایی داستان را ببینید: «بهش می گفتن غلام صلیب. نه اینکه از اهل صلیب باشد.» «می‌گفتن» شکسته نوشته شده و «باشد»، رسمی. متن داستان را حتما با بازخوانی های چند‌باره، یک دست کنید تا مشکلات متعدد ویرایشی برطرف شود.
و نکته ی آخر اینکه ما با صحنه پردازی های دقیق و جزئی در این داستان روبرو نیستیم. راوی طوری انتخاب شده و طوری روایت می‌کند که مخاطب فقط با تعریف چند اتفاق مواجه می‌شود. خاطراتی فقط تعریف می‌شوند و از لحظه ها و فضاها، پرداخت دقیقی نداریم و این تفاوت نوشتن داستان با تمام جزئیات اتفاقات و تعریف کردن یک داستان است. شما که نمی‌خواهید داستان تعریف کنید! می‌خواهید داستان بنویسید. پس پیشنهاد می‌کنم بعضی لحظات حساس و نقاط عطف داستان را با بهره‌گیری از تکنیک‌های صحنه‌پردازی دقیق‌تر به تصویر بکشید تا مخاطب ارتباط بهتری با داستان برقرار کند و در ذهنش ماندگارتر شود.
موفق باشید.

لینک مطلب:http://www.naghdedastan.ir/review/5847

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *