در مدرسه ی هدایت، حجاب بخشی از یونیفورم مان بود. اما من به محض اینکه از در مدرسه پایم را بیرون می گذاشتم، آن را برمی داشتم؛ چون اصلا جگرش را نداشتم آن طوری در وسایل نقلیه عمومی مانند اتوبوس یا تراموا قدم بگذارم. در ساعات آخر روز، قطارها پر از بچه مدرسه ای ها می شد. در صورتی می توانستم حجابم را نگه دارم که با گروهی از بچه های مدرسه ی هدایت باشم. در غیر این صورت، نمی توانستم تا آن اندازه تابلو باشم. اما مشکل این بود که مجبور بودم برای رفتن به خانه قطارم را عوض کنم و به هیچ وجه نمی توانستم این شجاعت را داشته باشم که این مسیر را به تنهایی و در حالی که حجاب دارم طی کنم.

وقتی درس خواندن در هدایت را شروع کردم، از حجاب پوشیدن بدم آمد. سرم می خارید و از پوشیدن آن در زنگ ورزش به شدت تنفر داشتم. فکر می کردم که روی سرم ترسناک به نظر می رسد و در دو هفته ی اول همیشه گیسوهایم را حالت می دادم و می گذاشتمشان بیرون، طوری که هر کسی من را با آن وضع ببیند بداند موهای قشنگی دارم. پریشان بودم. اما بعد از مدتی که بچه های دیگر آشنا شدم، این کار به نظرم احمقانه آمد. کم کم به آن عادت کردم و دخترهایی را دیدم که آن را فول تایم و حتی داوطلبانه بیرون از مدرسه می پوشیدند. به خاطر شجاعتشان احترام زیادی برای آن ها قائل بودم. حتی کمی به آن ها حسودی ام می شد؛ چون من بلافاصله بعد از مدرسه می خواستم روسری ام را بکنم ولی آن ها می توانستند کاملا آرام و حتی با افتخار سوار قطاری شوند که پر بود از دانش آموزان مدارس دیگر، بدون اینکه حتی ذره ای تردید یا ترس داشته باشند. به نظر می رسید آن ها بسیار با هویت خودشان در صلح اند و هر کسی آن ها را می شناسد، در چارچوب های خودشان به آن ها احترام می گذارد.

از اینکه مجبور بودم از هدایت بروم، حالم به هم می خورد. اما هدایت فقط تا کلاس دهم داشت، چون بودجه اش برای برگزاری کلاس های یازدهم و دوازدهم کافی نبود. بهترین دوستان من، لیلا اوکولگن و یاسمین خان، به دبیرستانی دولتی نزدیک کوبرگ، محل زندگی شان، رفتند. از والدینم خواهش کردم اجازه دهند من هم همراه آن ها باشم، اما آن ها اصرار داشتند که من به مدرسه ای خصوصی بروم. من هر کاری کردم. اولش، مدت زیادی پاچه خواری کردم؛ مثلا بعد از ناهار برای آن ها قهوه درست می کردم یا پیش از اینکه مامان از من بخواهد پیشنهاد می دادم که برای چیدن میز کمک کنم یا هنگام پخش سریال مورد علاقه ام، اجازه می دادم آن ها مستند های بی.بی.اس را ببینند. اما سودی نبخشید.

بنابراین رفتم سراغ اعتراض کردن و غر زدن سرشان که هیچ شفقت یا وجدان اجتماعی ندارند. آن ها فقط به من می خندیدند و کلی درباره ی مدرسه سخنرانی می کردند. مشمئز کننده بود. چقدر به هم می ریزی وقتی در بیانیه ی رسالت مدرسه به عنوان اولویت اصلی می خوانی «شکل دادن دانش آموزان مطابق با سنت ها و ارزش های مدرسه»؟

هر چه بیشتر فکر درباره ی تصمیم دگرآزارانه ی پدر و مادرم برای فرستادن من به مک کلینز فکر می کنم، بیشتر برایم سوال می شود که آیا من هم گرایش های شدید دگرآزارانه را درون خودم دارم یا نه. باورم نمی شود که می خواهم در مدرسه ای پر فیس و افاده و پر از چشم و هم چشمی حجاب بپوشم که اگر یک ذره از آخرین مد مرسوم تین ایجرها عقب باشی، محکومی که در لیست آدم های غیر باحال جا خوش کنی…/ص ۲۵، ۲۶

***

بخشی از کتاب «بهم میاد؟!»

نوشته ی رنده عبدالفتاح، ترجمه محسن بدره، نشر آرما

2222flat

۲۲
مرداد ۱۳۹۲
دسته‌ها برگی از یک کتاب

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>