نویسنده: محیا خجسته

“لبخند مسیح”؛ داستان دختری به نام “نگار” است که زبان خارجی بسیار خوبی دارد و در یک آموزشگاه زبان تدریس می کند به همین خاطر مجلات خارجی را مطالعه می کند. از قضا در یکی از مجلات به متنی جالب بر می‌خورد. از متن خوشش می آید. آدرس ایمیل نویسنده‌ی آن متن را که نیکلاس نام داشته است پیدا می کند و از طریق ایمیل با نویسنده ارتباط بر قرار می کند. چون نگار در آموزشگاه کتاب را  درس نمی دهد و بیشتر از کتاب با بچه ها کار می کند با خانواده‌ی شاگردانش مشکل پیدا کرده است و به همین خاطر مسوول آموزشگاه  عذرش را می خواهد.

نویسنده، کتاب را با دعوای بهروز رادمنش (مسوول آموزشگاه ) و نگار آغاز کرده است. نگار برای مدتی از آموزشگاه بیرون می آید و برای ترجمه‌ی کتاب های خارجی دنبال انتشاراتی می‌گردد تا آنجا استخدام شود. چون نگار سن کمی برای ترجمه‌ی کتاب دارد، اول رئیس یکی از  انتشارات‌ها به او هیچ کتابی برای ترجمه نمی دهد ولی به صورت خیلی اتفاقی دوست نگار _لیلا _ خواهر زاده ی رئیس انتشارات در می آید و با وساطت لیلا، رئیس آموزشگاه کتابی کودکانه را برای ترجمه به او می دهد و با او قراردادی هفت روزه امضا می کند ولی نگار کتاب را زودتر از موعد تحویل می دهد و با وجود اصرار زیاد رئیس انتشارات برای ترجمه‌ی رمان خارجی آن را قبول نمی کند چون رئیس انتشارات با اینکه زنی جوان، زیبا و جذاب دارد از او خواستگاری می کند و نگار به هدف های حیوانی رئیس انتشارات پی می برد و آن جا را ترک می کند.

نگار دوباره به آموزشگاه زبان بر می گردد اما باز هم با خواستگاری بهروز روبرو می شود، کسی که نگار او را بارها با دخترهای دیگر دیده بود حالا دارد از او خواستگاری می کند! اما بهروز در مقابل با جواب منفی و تیز نگار روبرو می شود و برای تلافی جواب منفی نگار او را مورد آزار و اذیت خود قرار می دهد: روزی که نگار به سمت آموزشگاه می رفت سوار شورلتی مشکی رنگ شد که برایش آشنا بود اما اهمیت نداد؛ وقتی با چهره ی آشنای راننده روبرو شد فهمید که او بهروز است. برای پیاده شدن تقلا کرد ولی بهروز نایستاد، نگار هم خودش را از ماشین به بیرون پرت کرد و چون زخمی و مجروح شده بود در صدد تلافی  بهروز در آمد و همان روز همان کاری را که بهروز با او کرده بود با ماشین پدرش سر بهروز در آورد که منجر به شکستن بینی بهروز هم شد. ولی باز هم کشمکش بین این دو ادامه می‌یابد.

در کنار این خط، داستان خط دیگری را نیز دنبال می‌کند که در اول یادداشت هم به آن اشاره شد. این خط آشنایی نگار با شخصی به نام نیکلاس و تلاش این دختر برای مسلمان کردن نیکلاس است.

اما قضیه‌ی مسلمان شدن نیکلاس: وقتی نیکلاس با همکارهای جدید۱۵۱ش که مسلمان هم بوده‌اند بر خورد می کند و می بیند که همکاران مسلمانش در برابر رفتار بد رئیس مسیحی‌شان با آن‌ها، خوش رفتاری می کنند به اسلام علاقه‌مند می شود و از نگار می خواهد در مورد اعتقاداتش و اسلام به او اطلاعاتی بدهد و اسلام را به او معرفی کند. نگار درگیر مسائل دینی می شود و می فهمد که خودش هم در مورد اسلام چیزی نمی داند. این مساله باعث می‌شود که او مشکلاتش را با رئیس انتشارات و آموزشگاه فراموش می کند و از هر دو کارش استفاء دهد. نیکلاس به ایران می‌آید و نگار را به هتلش دعوت می کند.

نیکلاس مسلمان می‌شود و در پایان، زیر برف در حالی که برف های روی لباسهای آن دو مثل حریر در آمده نگار به خواسته ی یک تازه مسلمان برای ازدواج جواب مثبت! می‌دهد. اواخر رمان قلم نویسنده با تشبیه های بسیار رمانتیک، این خواسته و جواب را به تحریر در آورده است.

جدا از درونمایه‌ی تکراری داستان – نمونه‌اش فیلم مسافری از هند – شخصیت پردازی نگار و نیکلاس می توانست خیلی بهتر از این ها باشد. مثلا اصلا معلوم نیست که نگار در چه زبان خارجی تخصص دارد یا نیکلاس اهل کجاست که اگر شخصیت پردازی این دو نفر برجسته‌تر بود به جذابیت داستان کمک زیادی می‌کرد.

فکر می کنم این کتاب از ۶ فصل فقط یک فصل و نیمش را اختصاص داده بود به چگونه مسلمان شدن یک مسیحی به نام نیکلاس و بقیه‌اش در مورد رفتارهای هنجار شکن آقایون  و جواب های دندان شکن خانم‌ها به آن‌ها بود.

لبخند مسیح کتابی است دختر پسند!! این کتاب، قشر مذکر جامعه را بسیار هوسران و خودخواه نشان داده است. از میان مرد‌ها فقط پدر نگار و نیکلاس دو مرد منطقی هستند و بقیه بسیار پست و بی اراده. اما پیشنهاد: آقایون این کتاب را نخوانند، یعنی اصلا طرفش نروند چرا که خوب نیست یک کتاب با اعصاب چند نفر _ البته آقایون _ بازی کند. ولی جماعت نسوان صدها بارهم که این کتاب را بخوانند خسته نمی شوند چون این کتاب، به صورت بسیار فمینیستی و به نفع آن‌ها تمام می شود.

کتاب “لبخند مسیح” رمانی مذهبی- رمانتیک است که مطالعه ی آن به طور متوسط سه ساعت طول می کشد. این کتاب نوشته‌ی “سارا عرفانی” است و انتشارات “سوره مهر” آن را چاپ کرده است. می شود جمله‌ی برگزیده‌ی این کتاب را این جمله دانست: “عاشق حق، همه را عاشق حق می خواهد و چون همه کس را مظهر حق می داند، همه را دوست دارد و از همین روست که می گوییم خداوند مردم را دوست دارد و در واقع  عشق حق به حق، عشق حق به خلق و عشق خلق به حق، همه یک عشق است.                                           ” یا حق “

منبع: کتاب نیوز

۲۷
اردیبهشت ۱۳۸۵
دسته‌ها نقد لبخند مسیح
برچسب‌ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>