چهارده سالش بود. آرام و مهربان. در کارها کمک پدرش بود…
یک بار خیلی ناراحت آمد خانه و گوشه ای کز کرد و گفت: مرا جبهه نمی برند. نمی دانم چه کار کنم.
ورقه ای برداشتم و گفتم: مادر این که غصه ندارد. الان برایشان می نویسم که من راضی راضی هستم و می خواهم جگر گوشه ام فدای امامش شود، شما حق ندارید قبول نکنید.
.
کتاب «از او»؛ شهید محمدعلی موحدی
نوشته: نرجس شکوریان فرد
نشر عهد مانا

index==

۲۴
مرداد ۱۳۹۵
دسته‌ها برگی از یک کتاب

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>