خجالت می کشم از دست های چروکیده و رگ های بیرون زده از زیر پوست پیرمردی که با چشم های کم فروغش در ترافیک زل زده به ماشینم. حتمی دارد در دلش می گوید چی می شد من هم فقط یک روز، یک ماشین فقط یک ذره مدل بالاتر از این پیکان قراضه ام سوار می شدم که لااقل فرمانش اینقدر سفت نباشد که وقتی می خواهم دور بزنم، درد نپیچد تا مغز استخوانم.
خجالت می کشم از دنده اتومات ماشین، وقتی دارد با خودش فکر می کند این همه با این لکنتی سگ دو زدم در این خیابان های شلوغ و عرق تن مسافرها و پول های کثیف و پاره و تحلیل های مزخرف سیاسی شان را تحمل کردم تا آخر ماه، کرایه ی آن یک وجب آلونک دیر نشود که آن مرتیکه ی صاحبخانه دوباره کوچه را روی سرش نگذارد و آبرویمان را نبرد.
خجالت می کشم نگاهش کنم. خیره می شوم به ترافیک روبرو که به این زودی ها نمی خواهد باز شود و مرا همچنان کنار پیرمرد نگه می دارد. نه اینکه ماشینم خیلی مدل بالا باشد، نه. اما نگاه پیرمرد با من کاری می کند که دلم می خواهد ترافیک باز شود. با دست اشاره کنم بزند کنار. خودم هم راهنما بزنم و از لاین سبقت که همیشه در ترافیک ها می اندازم از این طرف می روم که لااقل فقط مجبور باشم یک طرف را کنترل کنم، با زحمت راه بگیرم بروم سمت راست. دستی بکشم. پیاده شوم. در مردمک های خسته اش زل بزنم و بگویم: پدر جان! بیا یک ساعتی ماشین هایمان را با هم عوض کنیم. ساعت بعد همین جا باش.
اما نمی دانم او به این فکر می کند که پول خرد های ته جیبش را روی هم بگذارد… از قصابی سر خیابان یک نصفه قلم که همه ی گوشت هایش را سنگدلانه تراشیده اند بخرد ببرد برای زنش که دیگر رمق به پاهایش نمی آید، سوپ قلم بار بگذارد بلکه پیرزن دوباره بتواند تا دستشویی خودش را بکشاند.

۰۵
شهریور ۱۳۹۶
دسته‌ها اینستا نوشت
برچسب‌ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>