نشسته ام پیراهن مشکی چهار گره اتو می زنم برای زائر آقا، با زیر صدای «کنار قدم های جابر سوی نینوا رهسپاریم ستون های این جاده را ما به شوق حرم می شماریم» که خودش دارد می خواند. از صبح هر چه شعر پیاده روی اربعینی بلد بوده خوانده و من هر چه توانسته ام به روی خودم نیاورده ام.
نه، خیالتان راحت. نمی خواهم پشت سر مسافر اربعینم، آه و ناله راه بیندازم و از جا ماندن بگویم. به نظرم جا ماندن های ما باید خاصیت سوزانندگی داشته باشد. باید به آتش مان بکشد. اینکه یک پست بگذاریم و سوختن مان را با بقیه به اشتراک بگذاریم و دل مان خنک شود، فقط قدر و قیمت سوختن را کم می کند. فقط یک پارچ آب، اصلا بگو یک نهر آب ریخته ایم روی دلِ سوخته مان و خنکش کرده ایم.

و دلِ خنک، به هیچ کارِ این دنیا نمی آید. دل باید سوخته باشد تا کاری ازش برآید. سوختنی که منجر به حرکت شود. ما که جا مانده ایم، دل مان که سوخت، یک جایی، یک طوری باید ما را به حرکت وادارد. ما که جا مانده ایم، نباید بنشینیم، نباید بمانیم. باید حرکت کنیم.

photo_2017-11-02_13-04-51

۱۱
آبان ۱۳۹۶
دسته‌ها اینستا نوشت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>