هزار و سیصد چهارصد عمود را پیاده رفته باشی. گرمای روز را به جان خریده باشی و عمودها را با عشق شمرده باشی تا یکی یکی زیاد شده باشند و‌ دلت گرم، که نزدیک تر شده ای. شب ها در سرمای استخوان سوز بیابان زیر دو سه تا پتو باز هم بلرزی و تا صبح خواب به چشمت نیاید…بارها سر از چادرهای امداد در آورده باشی تا یک دوا درمانی بکنند که بتوانی همچنان بروی و درد و مریضی، از پا نیندازندت…

و فقط در دلت بگویی هر چه سختی کشیده ای باز هم در مقابل اسیری و سیلی و خار بیابان هیچ است. کسی از بالای بام سنگت نزده، جسارت نکرده، هر چه بوده احترام بوده و مهمان نوازی و لبخند و مهر.
باز بروی و از گوشه ی چشم عمود بشمری تا عصر روز سوم…

خسته…

با پاهای تاول زده…

نفس بریده…

ناگاه در میان راه، هنوز ستون ها تمام نشده چشمت می افتد به انتهای خیابان، به زیباترین کنج عالم، کنج که نه، بگو مرکز هستی… حرف زیاد داشته ای اما سکوت… شاید سکوت، حق تمام حرف های نگفتنی را ادا کند.
این لحظه و این تصویر برای من، «حسن ختام زیباترین خستگی دنیا» بود که حتی به فکرم خطور نکرد عکسی بگیرم.

97878

***

ممنون از عکس جناب آقای شهمیرزادی که دقیقا از همین زاویه، چشم مان به مرکز هستی افتاد.

اربعین۹۵

باز نشر: به وقت جاماندگی

۱۶
آبان ۱۳۹۶
دسته‌ها اینستا نوشت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>