مطالب مربوط به «برگی از یک کتاب»

شگفتی لپ های کوچک و تپل احسان خیلی خوشش می آید وقتی با لپ های تپل اش بازی می کنم. عجیب است که تا حالا متوجه نشده بودم. حالا می فهمم مادر چرا تا وقتی ما بزرگ نشدیم حاضر نبود کار کند! حتما من و آقای داداش هم مثل احسان حسابی تپل و خوشمزه بوده […]

تاریخ ارسال: ۲۲ مهر ۱۳۹۵ - - برچسب‌ها: ٬ ٬

چهارده سالش بود. آرام و مهربان. در کارها کمک پدرش بود… یک بار خیلی ناراحت آمد خانه و گوشه ای کز کرد و گفت: مرا جبهه نمی برند. نمی دانم چه کار کنم. ورقه ای برداشتم و گفتم: مادر این که غصه ندارد. الان برایشان می نویسم که من راضی راضی هستم و می خواهم […]

تاریخ ارسال: ۲۴ مرداد ۱۳۹۵ - - برچسب‌ها: ٬ ٬ ٬

در مدرسه ی هدایت، حجاب بخشی از یونیفورم مان بود. اما من به محض اینکه از در مدرسه پایم را بیرون می گذاشتم، آن را برمی داشتم؛ چون اصلا جگرش را نداشتم آن طوری در وسایل نقلیه عمومی مانند اتوبوس یا تراموا قدم بگذارم. در ساعات آخر روز، قطارها پر از بچه مدرسه ای ها […]

تاریخ ارسال: ۲۲ مرداد ۱۳۹۲ - - برچسب‌ها: ٬ ٬ ٬ ٬