آجیل و شیرینی را که می گذارم گوشه ی آشپزخانه، پیرمرد سرش را می اندازد پایین و  می گوید: «اگر پولشان را بدهم چیزی برای عیدی نوه ها نمی ماند. اشکالی ندارد ماه بعد با هم حساب کنیم؟» می خواهم بگویم اگر پول نداشتی برای چه پشت تلفن این همه سفارش دادی! اما نمی گویم.
از اولین شبِ عیدِ بعد از ازدواجمان، که دست از پا درازتر از خانه اش بیرون آمدم، منتظر این لحظه بودم تا تلافی کنم. آن روز، وقتی اصرارم بی نتیجه ماند، کوبیدم به لاستیک ماشین مدل بالایش و رفتم. نباید به چنین آدمی رو می انداختم. سر راه حلقه ام را فروختم تا بتوانم آجیل و میوه و شیرینی بخرم. هنوز که هنوز است زنم فکر می کند حلقه ام را گم کرده ام.
نمی توانم خجالت کشیدنش را ببینم. کفش هایم را می پوشم و می گویم: «من می روم. باز هم کار داشتی زنگ بزن، نگران چیزی نباش!»
با دست های لرزان میوه ها را می شوید. بدون این که نگاهم کند می گوید: «در امان خدا.»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>