عنوان داستان : پونه !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

سرو صدا و برخورد چیزهایی به در حیاط مرا به پشت پنجره اتاق کشید ؛ بادیدن دیگهای مسی بزرگ و کوچک سرتکان دادم . درحیاط عروسهای خانه و خواهرانم که همه چارقد های یکرنگ گلدار بر سرداشتند و پیراهن های یک شکل پایین چین دار آبی رنگ گلدار در تکاپو بودند . عزیزم دست به کمر دور تراز آنها ایستاده بود و مثل فرمانده مشغول دستوردادن بود .دامادها و برادرانم که همه آستین بالا زده بودند با کمک هم مشغول ساخت اجاق ها یی با خشت و آجربودند . در جلوی اناق محل زندگی هرکدام از خواهران وبرادرانم ؛ بچه های قدو نیم قدشان ایستاده و به حیاط نگاه می کردند . رجب آشپز با کله طاس اش به کمک جعفر شاگرد حجره پدرم از زیر زمین کیسه های برنج را به داخل حیاط میاوردند . حسن خرکچی با الاغش که بار هیزم داشت وارد حیاط شد .صدای عزیزم بلند شد :(( حامد ، حامد بلندشو لنگ ظهر شد )) پنجره را بازکردم صدای ناله لولای پنجره نگاه همه را بطرف من کشید زنها دریک ردیف و مردها دریک ردیف ایستادند و به من خیره شدند . عزیزم چند قدم جلو گذاشت و سربلند کرد و گفت :(( بچه مگه عروسی نیست ، پس کجایی !؟)) همه منتظر بودند تا چیزی از دهان من بشنوند . اما لب از لب باز نکردم ، پنجره را بستم و به رختخواب برگشتم و دراز کشیدم و روانداز را روی سرم کشیدم . طولی نکشید که دراتاق ، چارطاق باز شد .صدای عزیزم بلند شد :(( باز که خوابیدی مادر بلند شو یک کمکی بکن ناسلامتی عروسی برادرته )) روانداز را کنار زدم . عزیزم نزدیکم شد و گفت :(( بلند شو قربون قدت ته طاقاری مادر )) گفتم :(( به من ربطی نداره ، من کاری انجام نمیدم ))
عزیزم کنار رختخوابم زانو زد و پرسید :((چته ، چه مرگته مادر !؟ ازوقتی ناصر و پونه نامزد شدن تو شدی جن و ناصر بسم ا..)) قدراست کردم و توی جام نشستم و گفتم :(( چیزی نیست ، دوست ندارم اونارو ببینم ، اصلا امروز میرم از خونه نمی خوام تو عروسی باشم )) عزیز بفکر فرو رفت و گفت :(( گیرم امروز و امشب نبودی ، ازفردا چی که اونا ساکن اتاق روبه قبله میشن و شام و ناهارو صبحانه باید با آنها مثل بقیه دور یک سفره بنشینی ،هرروز آنها را ببینی ؟)) گفتم :(( من از این خونه میرم ، ناصر نامرده )) عزیز از جابلند شد خودش رابه پشت پنجره رساند و لبه پنجره نشست و گفت :(( واقعا نمی فهمم )) گفتم :(( اون دیگه برادر من نیست عزیز )) عزیزم به داخل حیاط چشم دوخت و گفت :(( همه مشغولند و خوشحال )) به من نگاه کرد وگفت :(( مادر بگو چی شده ، چرا از ناصر تنفر پیدا کردی ؟)) گفتم :(( روم نمیشه عزیز )) لبخند زد و گفت :(( قربون پسر خجالتیم برم ، خجالت نکش بگو دیگه مادر لنگ ظهر شد کارداریم ها )) گفتم :(( سه چهار هفته پیش ناصر منو جلوی دبیرستان پونه دید ، از من پرسید :(( بچه اینجا چیکار می کنی چرا نرفتی خونه ؟)) گفتم :(( هیچی منتظر دوستمم بیاد )) خندید و گفت :(( ا ی ناقلا دوستت !؟ موضوع چیه نکنه آمدی کسی را ببینی ، راست بگو به داداشت ، گلوت پیش یکی از دخترای دبیرستانی گیر کرده هان؟)) سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم تا پونه همراه دختر حسن بزاز از در دبیرستان زدن بیرون . ناصر پرسید حالا کدومیکی هست ؟)) با خجالت گفتم :(( دختر عباس آقا شوفر )) او به پونه نگاه کرد و بعد دستم را گرفت و گفت :(( که اینطور نه خوش سلیقه هم هستی ، حالا بیابریم که وقت ناهاره )) به عزیزم نگاه کردم او مات و مبهوت چشم دوخته بود به من .گفتم :(( حالا فهمیدی ، چندبارم دیدم دورا دور زاغ سیاه پونه را چوب می زد حتی یکبارم بااو حرف زد فک کردم راجع به من حرف میزنه ، تا هفته پیش که رفتین خواستگاری تازه فهمیدم چه خبره ، نگو آقا گلوش گیر کرده و پیش دستی فرمودند )) عزیزاز جابلند شد و پنجره را باز کرد و باصدای بلند گفت :(( اقدس ، ربابه ، میترا ، مژگان ببان بالا کارتون دارم )) عزیز م پنجره را بست و رو به من ایستاد. پرسیدم :(( چرا زن داداشامو صدا کردی ، نباید کسی باخبر بشه )) در چارچوب در چهاز زن برادرم ظاهر شدند و عزیز دستورداد وارد اتاق بشوند آنها هم یکی یکی بعد از سلام کردن وارد اتاق شدند و کنار عزیزم بخط ایستادند .و عزیزم رو به آنها کرد و پرسید :(( عروسا شما بهم بگین که من کی از شما خواستم دورا دور پونه را بپائین و از حال وروزش مرا باخبر کنین ؟)) زن برادرانم بهم نگاه کردند و مژگان که بررگتر از همه بود گفت :(( تابستون بود وقتی عباس آقا همراه زینت خانم و پونه از مشهد آمدند .چطور مگه ، چی شده ؟)) عزیزم گفت :(( هیچی ، بفرمائید سرکارتون )) زن برادرانم با نگاه های پرسشگر خود اتاقم را ترک کردند و رفتند . عزیز گفت :(( بازم شاهد هست خواهراتم هستند صداشون کنم بیان ؟ بچه ، ناصر دوسال بود که تو گوش من پچ پچ می کرد که پونه را میخواد کار یکی دوماه پیش نبود ، تقصیر ناصره اگر همون روز میزد تودهنت و می گفت فکتو ببند، هوا برت نمی داشت ، حالا بلند شو تا گندت درنیامده سرو صورتت را آب بزن و یک چایی کوفت کن و ببا کمک )) یخ کردم ، حالم گرفته شد ، چی فکر می کردم چی شد . عزیزم از اتاق بیرون زد و رفت . حالم بدتر از قبل شد دیگه روم نمی شد به ناصر نگاه کنم .

***

نقد این داستان از : سارا عرفانی

سلام و ادب خدمت شما
داستان با توصیف‌هایی از شلوغی یک خانه در روز عروسی شروع می‌شود و مخاطب، به خوبی چنین صحنه‌هایی را در ذهنش مجسم می‌کند. اگر چه می‌شد صحنه پردازی دقیق‌تری از این اتفاق انجام شود، اما تا همین‌جا هم خوب است.
بعد از آن، با گره داستان مواجه می‌شویم. یعنی مخالفت راوی، با عروسی در حال وقوع و اصرارش برای شرکت نکردن و از خانه رفتن. پس از آن چه می‌شود؟ مادر علت را جویا می‌شود و راوی، یکی دو ماجرا تعریف می‌کند و به مادر می‌فهماند دختری را که قرار است زنِ برادرش بشود، دوست داشته است و مادر با صدا زدن عروس‌ها و پرسیدن یک سوال، به او می‌فهماند که برادر بزرگ‌تر، قبل از او دختر را زیر نظر داشته است.
از نقطه‌ای که در داستان گره‌افکنی می‌شود، تا باز شدن گره، ما با تعلیق چندانی مواجه نیستیم. نمی‌دانم با تعلیق آشنا هستید یا خیر. تعلیق به حس و کشش تنش‌آلود و پرهیجانِ برآمده از موقعیتی غیرقابل ‌پیش‌بینی و مرموز گفته می‌شود. در داستان پونه، تعلیق آنجاست که حامد اصرار دارد در عروسی شرکت نکند و مخاطب هنوز نمی‌داند به چه دلیل با عروسی برادرش مشکل دارد. تا اینجا خوب است. اما خیلی زود با شهادت عروس‌های خانواده، داستان به نقطه اوج می‌رسد و تمام می‌شود. در حقیقت می‌خواهم اینطور بگویم که تعلیق در داستان پونه، کوتاه و کم جان است. مخاطب، خیلی کوتاه دچار چالش می‌شود و خیلی زود، مشکل رفع می‌شود.
داستان پونه ایده‌ی خوبی دارد و می‌تواند با تعلیق جان‌دارتری، مخاطب را پای متن میخکوب کند و طوری او را در بین زمین و هوا معلق نگه دارد که بخواهد هر چه زودتر بداند در نهایت چه می‌شود. از قضا مخاطب در پایان داستان، با غافلگیری خوبی روبرو می‌شود که از پیش نمی‌تواند آن را حدس بزند. لذا اگر بتوانید با یک تعلیق درست و به اندازه، کمی چالش حامد را پررنگ تر کنید، و پرسش بزرگ‌تری در ذهن مخاطب بسازید، پایان نیز برایش ضربه‌ی بیشتری خواهد داشت.
مثلا ابتدای داستان فرد دیگری او را صدا بزند که از ماجرا بی‌اطلاع است. حامد علت عصبانیتش را به او بگوید و او حامد را راضی کند که در کارهای عروسی کمی به مادر کمک دهد و بعد برود. حامد در حین کار کردن مدام با برادرش ناصر روبرو شود، گاهی طعنه‌ای به او بزند و برادر نداند ماجرا از چه قرار است و در نهایت، مادر سوءتفاهم پیش آمده را به همین شکل که در داستان است، برطرف کند.
البته باید توجه داشت که تعلیق نباید کاذب باشد، یعنی نباید صرفا یک جنگ زرگری راه بیندازیم تا مخاطب برای خواندن، مشتاق شود و در نهایت هم اتفاق چندان مهمی رخ ندهد. همه چیز باید با منطق داستان، همخوان باشد.
به نظرم با کمی صبر و حوصله در پردازش، می‌توانید داستانی جذاب‌تر خلق کنید.
موفق باشید

لینک مطلب: http://www.naghdedastan.ir/review/6012

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *