توصیف ایستا آنجا که نیاز به سرعت داریم!

عنوان داستان : گیتی!
نویسنده داستان : پیام پاک باطن

گیتی!
گرمی نفس ها را در پسِ گردن حس می کند. حتی رایحه ی آن عطرِی که از پاریس برایش سوغات آورده بود! سالهاست که عادت دارد به جای تخت، روی زمینِ بخوابد! خوش خواب است، اما نه امشب که خبر را شنیده است!
قدرت باز کردنِ پلک هایش را ندارد! حتی سعی می کند تُخمِ چشم ها را زیر آن نچرخاند! آرام نفس می کشد، احساس رطوبتِ روی بالش هم باعث نمی شود از پهلوی چپ به پهلوی راست تغیر جهت بدهد. هیچ وقت در مُخیله اش هم نمی گنجید، جسارت و جرات بیدار شدن را نداشته باشد!
هر لحظه منتظر است لمسش کند! و مثلِ همیشه از پشت در آغوشش بگیرد. پاها را به آرامی زیر پتو جمع می کند. مطمئن است، نه کابوس می بیند و نه بختک رویش افتاده است.
ناگهان مو به تنش سیخ می شود، فریادِ مانده در گلویش راه خروج را گم می کند و از چشمانش سرازیر می شود! همان لحنِ آشنای همیشگی است که به آرامی نجوا کنان صدایش می زند:
– ایرج!
***
جیغِ و شیون و نعره و عربده ای است که بیشتر از اکسیژن در هوا جابجا می شود! شاید برای همین باشد که نفس کشیدن کمی برایش سخت شده است. البته گرمای هوا در مرداد ماه هم می تواند مزید بر علت است. هرچند بی خوابی شب گذشته هم باعث شده تا سردردِ خفیفی داشته باشد. از وقتی که خبر را شنیده است تا همین الان که در گورستان منتظر است تا مراسم خاکسپاری انجام شود، نمی تواند باور کند!
گوشه ای ایستاده است، زیاد تمایل ندارد به چشم بیاید! لباس مشکی جاذب است و آفتاب هم که مستقیم و بی ملاحظه می تابد، پس در پناهِ سایه ای دیواری آرام و مدام به اطراف نگاه می کند که در میانِ انبوه جمعیت چشمش می افتد به پرویز. تکیه اش را از دیوار می گیرد تا به سمتِ او برود، یکهو خطِ نگاهِ پرویز را دنبال می کند و ماکان را می بیند که دست به سینه، سر را به روی سینه اش خم کرده است و زُل زده است به زمین!
با آن قد بلند و هیکل درشتی که دارد، میان خیلِ جمعیتِ داغ دیده و عزادار، مثلِ بیرقِ در اهتزاز است. پرویز که حالا ایرج را دیده است با آرنج دستِ راستش میزند به پهلوی ماکان.
ایرج که پشت به آفتاب دارد، سایه اش کل هیکل ماکان را می گیرد. زُل زده اند به هم که پرویز مثلِ خط شکنی، مرزِ سنگینِ سکوت را می شکند.
– آقایون… الان و اینجا جاش نیست! روحِ گیتی را نباید معذب کرد!
***
ایرج، گیتی ارشد را از کافه نادری می شناسد. عصرِ یک روزِ پاییزی بود که دکتر فرزان آنها را به هم معرفی می کند. رنگِ برگ های خزان زده ی درختانِ باغِ کافه از پشتِ قاب پنجره ها خود نمایی می کرد، عطرِ دل انگیز قهوه، پیچیده در فضا، مدهوش کننده بود و پرتوهای آخرین تابشِ آفتاب که حسابی چشم نوازی می کرد. دکتر فرزاد فرزان پزشک و دوست خانوادگی ارشدهاست که ایرج را از دوران تحصیل در دبیرستان البرز می شناسد.
گیتی آن موقع تازه مزونِ ارشد را در خیابانِ منوچهری راه اندازی کرده بود، وقتی هم می فهمد ایرج نویسنده و منتقد ادبی است، او را برای جشنِ افتتاحیه مزون دعوت می کند. گیتی و ایرج که هر دو مدتی در پاریس اقامت داشتند، گرمِ گپ و گفت بودند که دکتر فرزان خودش را می اندازد میانِ حرفشان:
– اینجوری که معلومه، هر دو نفر سورپرایز می شید اگه بهتون بگم مشترکات شما تنها به همین جا ختم نمیشه و از قضا، دوستِ مشترکی هم دارید! بله، هنرمند فرهیخته، جناب آقای استاد ماکان!
چشمانِ کشیده و درشتِ گیتی که در اثرِ تابش نور خورشید کمی جمع شده بود به قدرِ امکان گشاد می شود، برقِ سفیدی دندان هایش در میانِ لب های سرخِ قیطانی اش نمایان می شود. دستی در انبوهِ گیسوانِ نسبتاً بلندِ بلوندش می کشد و اندامِ تراشیده شده اش را روی صندلی کمی جابجا می کند و می گوید:
– شما ماکان را می شناسید؟!
– البته، از دانشگاه تهران. من و ماکان هم دانشگاهی بودیم، او نقاشی می خواند و من ادبیات.
ایرج پاهایش را که ضربدری روی هم انداخته است از روی هم بر می دارد و آنها را به موازات یکدیگر قرار می دهد. کمرش را که در صندلی فرو رفته صاف می کند و دو دستش را از ساعد، روی میز حائل می کند. کمی به جلو خم می شود. با نوک انگشتِ اشاره ی هر دو دست، لبه ی فنجان قهوه را به آرامی لمس می کند و در مقابل سوال گیتی می پرسد:
– شما ماکان را از کجا می شناسید؟!
– کادوی تولدم بود!
– ماکان؟!
– البته! از طریقِ آقای بزرگ علوی که از دوستانِ صمیمی و قدیمی پدر هستند به ایشان معرفی شدند تا پرتره ای از من بکشند که…
– که استاد ماکانِ خوش ذوق ما هم چشهایش را می کشد!
دکتر فرزان این جمله را می گوید و چشمکی به ایرج می زند که زُل زده است به چشمانِ گیتی، و با صدای بلند شروع می کند به خندیدن!
– بس کن فرزاد! تو هم که مدام شور رو از مزه به در می کنی! مُرده شورت رو ببرن!
– عجب! که اینطور، ببخشید می تونم بپرسم شما متولد چه ماهی هستید؟!
ایرج که مجدد به حالت قبلی خود بازگشته است، سیگاری می گیراند و به آرامی منتظر پاسخِ گیتی می شود که حالا سرخی روی گونه هایش کمی پر رنگ تر از زمانی است که تازه آرایش کرده است! اما باز هم این دکتر فرزان است که خودش را می اندازد وسط و می گوید:
– لابد تو هم میخواهی به یُمنِ ولادت صبیه ی جناب سرهنگ ارشد، قلم فرسایی کنی!
– آخ که تو چقدر نونوری فرزاد! با این طبعِ شوخی که تو داری، باید به جای طبابت داستان های کوتاه کمیک بنویسی!
– بهمن ماهی هستم ایرج خان و به شدت با فرمایش شما هم موافقم، جداً که تو چقدر نونوری فرزاد!
ایرج زاویه ی نگاهش به گیتی و دکتر فرزان است، حتی هراز گاهی لبخندی بین آنها رد و بدل می شود اما گوشش به آنها نیست! حواسش جای دیگری است! مانده است حیران! با این موریانه های که در حالِ جویدنِ سلول های خاکستری مغزش هستند چه باید کند؟! چند ماهی از زمانِ آشنایی گیتی و ماکان می گذرد و ماکان تا به امروز لام تا کام در موردِ گیتی به او حرفی نزده است! و خدا می داند اگر اتفاقی متوجه رابطه ی آنها نشده بود، این پنهان کاری رفیقِ گرمابه و گلستانش تا کی ادامه پیدا می کرد!
***

– آقایون… الان و اینجا جاش نیست! روحِ گیتی را نباید معذب کرد!
پرویز آنها را دور از چشمانِ کنجکاو اقوام و آشنایان خانواده ی ارشد به گوشه ی خلوتی از گورستان ظهیرالدوله می برد. در همان حال که با دستمالی ابریشمی که از جیبِ عقبِ شلوارش در آورده عرق های پشتِ گردنش را خشک می کند، این دو رفیق قدیمی و دشمن جدید را هم وادار به خویشنداری می کند!
– بله پرویز خان، به قولِ معروف آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت!
لازم نیست آدمِ با هوشی بود تا گزندگی فحوای کلام ماکان قابلِ فهم باشد! حداقل برای ایرج که سالها تجربه ی سلوک با او را داشت، این متلک کاملاً مفهوم و ملموس بود.
ایرج دستِ راستش را تا نیمه بالا می آورد، جوری که زاویه ی نود درجه ای به خود می گیرد. اما کسری از ثانیه کف دستش که مُشت شده است، پایین می اندازد! خویشتن داریش تنها به اینجا هم ختم نمی شود، کلامِ ماسیده بر زبانش را با بستن دهانِ نیمه بازش فرو می خورد. اما ماکان که حالا با این حرکت ایرج اعتمادِ به نفسش بالا می رود ادامه می دهد:
– اشتباه می کنم؟! با شمام ایرج خان.
پرویز که حالا قصد دارد با حائل شدن بین آنها از مشاجره ی بیشتر جلوگیری کند با کفِ دستِ چپ ایرج که مثلِ سدی بر سینه اش می نشیند مواجه می شود و تنها به نگاه بین مسیر دستِ سد شده و چشمانِ ایرج که صاف زُل زده است به ماکان که دست به سینه به دیوار تکیه زده ، بسنده می کند.
– مثلاً خودت چه گُلی به سر گیتی زدی که حالا داری لیچار بار من می کنی؟!
– حداقل مثل تو باهاش رفتار نکردم!
– فرصتش رو نداشتی! در ضمن، مگه من چیکارش کردم؟!
– بس کن مرد! قباحت هم حدی داره ایرج خان! خوبه حالا همه ی عالم و آدم شاهدن با گیتی چطور رفتار کردی و چقدر جلوی جمع ضایعش می کردی! البته اینم بگم ها، تو در اصل خودت ضایع کردی تا اون رو.
– همه غلط کردن با تو!
– البته! همیشه همین شکلی بوده، همه غلط می کنند الا ایرج خان!
– بازم میگم، همه غلط کردن با تو! زندگی هر کس به خودش مربوطه. شیرفهم شدی؟!
– چه جورم، راستش خیلی وقته که شیر فهم شدم. البته بگم ها…
– پس چه مرگته؟! چرا اینقدر پشت سرم لُغز می خونی و پیش هر کس و ناکسی لیچار بارم می کنی؟!
– ایرج خان اون زندگی که ازش دم می زنی تنها شما شریکش نبودی! ارثِ پدرِ خدا بیامرزت هم نبود که اختیار دارش باشی! تو با اون رفتار های احمقانه ات به زندگی گیتی هم گند زدی…
– مگه من چی کارش کردم که این همه اراجیف پشت سرم می گی؟!
– حاشا و کلا! آقا ایرج این رسمش نبود!
– باز داری حرفِ خودت رو می زنی! هر آغازی یه پایانی داره…
– بله، ولی مثل آدم! طرفت آدم حسابی بود، خانواده دار، تحصیل کرده، حرفِ حسابم سرش می شد اما تو در عوض چه کردی؟ پیچوندی و مدام بهش دروغ می گفتی! تازه طلب کارم بودی که…
– به تو مربوط نیست! تو سر پیاز بودی یا ته پیاز؟! اصلا چه کارش بودی که حالا شدی وکیل و وصی گیتی؟! در ضمن، این رو میگم که همتون تو گوشتون خوب فرو کنید و به گوشِ همه ی اون خاله زنک ها هم برسونید! بین من و گیتی هیچ چیزی برای ادامه دادن نبود! رابطه ی من و گیتی خیلی وقت پیش تموم شده بود و من هیچ دخلی تو ماجرای خودکشی گیتی نداشتم!
ایرج که درست مثلِ آسمان که از شدت گرما ازش آتش می بارید، لبریز بود از انزجار و تنفر! و پرویز بهتر از هر کسی می توانست این امواج منفی پراکنده شده در بین آنها را لمس کند، حتی بیشتر از ماکان! چند لحظه ای میشد که سکوت برای پرویز حکم خفگی را پیدا کرده بود و نیاز به حرف زدن، مثل نفس کشیدن برایش واجب شده بود!
– ایرج ، خودت بهتر از همه در جریان بودی که گیتی بعد از غائله دستگیری دکتر مصدق که منجر به بازداشت و اعدامِ سرهنگ ارشد شد، دیگه هیچ وقت اون آدم قبلی نشد! افسردگی گرفت و تحت درمان بود…
– پرویز درست می گه! جنابعالی هم با اون رفتاری که باهاش داشتی و هر روز یه بامبول و بهانه جدید درست می کردی زندگی رو از اون چیزی که بود، براش سخت تر و تلخ تر کردی! راستی، خانم دکتر چطوره؟! اوضاع بر وفقِ مراده؟!
– دیگه داری پات رو از گلیمت درازتر می کنی! بهتره دهنت رو ببندی و خفه شی و الا …

– چرا ایرج خان؟! حرفِ حساب تلخه؟! مگه نه اینکه گیتی رو به خاطر خانم دکتر ول کردی؟! فیلت یاد هندستون کرده بود؟! نمی خواستی دیگه باهاش باشی؟ بسیار خُب، حرفی نبود. مثل آدم باهاش حرف می زدی! فقط مشکل اینجا بود که برای حفظِ ظاهر، که ماشاالله استادی! باید یه دلیل منطقی برای کارت پیدا می کردی که نداشتی!
ایرج یکهو یادِ آن وقت هایی افتاد که در باشگاه امجدیه، حین مسابقه یا حتی تمرین، گوشه ی رینگ بوکس گیر می افتاد و حریف هم با ضربات هوکِ چپ و راست، حسابی عرصه را براش تنگ می کرد! حرف های پرویز و بعدش ماکان که پشت سر هم ردیف شده بود حسابی ایرج را گیج و به هم ریخته کرده بود!
– ای لعنت به همتون! یهو بگین من گیتی رو کشتم و خلاص!
– آدمِ حسابی تو گیتی رو نکشتی، اما رفتاری که تو اون اوضاع و احوال باهاش کردی هیچ فرقی با دمیدن به آتش زیر خاکستر نداشت! آخه لعنتی اون دختر دوستت داشت، عاشقت بود…
– دِ همین دیگه! همینه، برای همینه که اَلُو گرفتی و داری جلز و ولز می کنی! آره دردت همینه! تو به عشق ما حسودی می کردی و همین الانم که گیتی مرده بازم حسودی می کنی و بالاخره روزی با همین حسرت به درک واصل میشی!
پرویز که داشت آفتاب مستقیم به فرقِ سرش می خورد، مثلِ کتری که به نقطه جوشش نزدیک می شود و بخار ازش بیرون می زند با این حرفِ ایرج لبریز شد و گفت:
– این دری وری ها چیه که داری میگی ایرج؟! من پسر عموی گیتی ام، حکم برادر نداشته اش رو داشتم. هر کی ندونه من که خوب می دونم بین ماکان و گیتی هیچ چیزی وجود نداشت! اونا فقط با هم دوست بودند, همین. یه دوستی عمیق همراه با احترام متقابل.
– همین! یه دوستی عمیق همراه با احترام متقابل! آره ارواح شکمتون! این آقای به اصطلاح محترم همیشه ی خدا از این ناراحت بود که چرا گیتی دستِ رد به سینه اش زده و عشقِ آقا رو جواب کرده !
– آره ایرج خان، من عاشقِ گیتی بودم و هستم و بالاخره به قول خودت یه روزی میاد که نه با حسرت، بلکه با عشق گیتی غزل خداحافظی رو می خونم. اما رفیق من، وقتی من با گیتی آشنا شدم، شماها هنوز همدیگر رو ندیده بودید! در ضمن، وقتی گیتی به عشق من نسبت به خودش واکنشِ منفی نشون داد، من با همه ی سختی که داشت، سعی کردم از همون لحظه به بعد فارغ از جنسیت، فقط و فقط یه دوست براش باشم. همین و بس.
– پس اون وقت هایی که سر و کله اش تو آپارتمانِ سرکار پیدا می شد که دست بر قضا مصادف بود با زمان هایی که ما با هم دعوا کرده بودیم چی؟!
– اون به من پناه می آورد!
– به عاشقش دیگه؟!
– نه به یه دوست! به کسی که می فهمیدش! من اگر به عشق شما حسودی می کردم داستان خانم دکتر رو بهش می گفتم! الهی شکر که خودت بهتر می دونی، کلفت خونه بود که راپورتت رو به گیتی داد! بفهم ایرج خان، سهم من از وجود گیتی، دو تا چیز بود! کشیدن بارِ سنگینی که تو به گرده ی نحیفِ اون گذاشته بودی و تابلویی که در روزِ تولدتش از چشمهایش کشیده بودم.
– ماکان راست میگه! ایرج خان حالا که گذشت و رفت. اگه قدِ یه جُو وجدان و انصاف داشته باشی، کلاهت رو قاضی می کنی که حق گیتی این نبود!
این آخرین دیالوگ پرویز بود. او کلافه تر از آن بود که دهن به دهن ایرج بگذارد، حتی دیگر حاظر نبود در این بحث و جدال لفظی که راه افتاده بود شرکت کند! ماکان هم لال شد! بغض مجالش نداد!
ایرج که حالا عرق صورت و اشک چشمانش با هم در آمیخته است، توان نگه داشتن وزن سنگینش را روی دو پا از دست می دهد. دست می گذارد روی شانه ی پرویز و به کمک او روی جدول کنار خیابان منتهی به غسلخانه می نشیند. حالا این ماکان است که پشت به آفتاب ایستاده و سایه اش کل هیکل ایرج را گرفته است. ایرج و ماکان باز هم نگاهشان به همدیگر گره می خورد جیغِ و شیون و نعره و عربده ای است که سکوت تازه نشسته در میان آنها را می شکند:
– به عزّت و شرف ِ لااله الا الله… لااله الا الله…

***

نقد این داستان از : سارا عرفانی

سلام و ادب
گیتی داستان دو مرد است با روایتی خلاصه وار از نسبت هر کدام از آنها با زنی به همین نام.
شروع داستان با توصیفاتی است از یکی از شخصیت ها که برای مخاطب گنگ است و فقط سوال و تعلیق ایجاد می کند. البته ایجاد سوال خوب است. اما باید توجه داشته باشیم هر از گاهی با پاسخ هایی، مخاطب را به جواب اصلی هدایت کنیم و به او اجازه ی کشف بدهیم. اگر مدام سوال روی سوال ایجاد کنیم و مخاطب فقط احساس گنگی کند، از داستان لذت نخواهد برد. مانند داستان شما که در قسمت بعد که صحنه ای از شیون و گریه ی زن ها روایت می شود و ما با توصیف ظاهر ماکان و ایرج مواجه می شویم، همچنان هیچ پاسخی دریافت نمی کنیم و تعلیق ها بیشتر می شود و مخاطب، گنگ تر. حتی هنوز نمی داند گره داستان چیست و باید نگران چه چیزی باشد و کدام طرف ماجرا را بگیرد و با چه چیزی هم‌ذات پنداری کند.
در این قسمت ها نویسنده، صبورانه توصیف هایی از ظاهر شخصیت ها یا کار غیر مهمی که انجام می دهند ارائه می دهد. به این توصیف دقت کنید: «گوشه ای ایستاده است، زیاد تمایل ندارد به چشم بیاید! لباس مشکی جاذب است و آفتاب هم که مستقیم و بی ملاحظه می تابد، پس در پناهِ سایه ای دیواری آرام و مدام به اطراف نگاه می کند که در میانِ انبوه جمعیت چشمش می افتد به پرویز. تکیه اش را از دیوار می گیرد تا به سمتِ او برود، یکهو خطِ نگاهِ پرویز را دنبال می کند و ماکان را می بیند که دست به سینه، سر را به روی سینه اش خم کرده است و زُل زده است به زمین!
با آن قد بلند و هیکل درشتی که دارد، میان خیلِ جمعیتِ داغ دیده و عزادار، مثلِ بیرقِ در اهتزاز است.»
اینجا زمانیست که کم کم بعد از چند روایت و صحنه پردازی مخاطب توقع دارد گره داستان را کشف کند. اما با یک توصیف ایستای تقریبا مفصل از ظاهر دو شخصیت مواجه می شود. قطعا مخالف توصیف شخصیت ها نیستم، اما این توصیف می تواند در حرکت باشد. یعنی قد بلند ماکان به نحوی حین راه رفتن به نمایش گذاشته شود. یا لباس مشکی جاذب ایرج هنگامی که به شدت عرق می ریزد توصیف شود و ما یک جایی، داستان را متوقف نکنیم صرفا برای توصیف ظاهری شخصیت ها. آن هم در یک داستان کوتاه که شاید مجموعا چند پاراگراف بیشتر نباشد و مخاطب انتظار دارد ماجرای داستان پیش برود.
در داستان گیتی از اینگونه توصیف ها کم نداریم و مخاطب، دیر متوجه گره داستان می شود و دیر با داستان همراه می شود. تقریبا در گفتگوهای پایانی ماکان و ایرج هم گره اصلی داستان ارائه می شود و هم همان گفتگوها در حقیقت اوج داستان است و هم به نوعی پایان داستان.
در حالیکه گره افکنی، ایجاد تعلیق، اوج و پایان، هر کدام وظایف جداگانه و روش بیان جداگانه ای دارند. جایی که باید داستان با سرعت بیشتری پیش برود، نباید از توصیف های ایستا و کم سرعت استفاده کرد. باید همه چیز در شتاب باشد.
یک نکته ی فرعی اما مهم هم این است که زمان افعال داستان شما، یک دست نیست. حتی در یک جمله بعضی از افعال ماضی و بعضی مضارع هستند. به این جمله دقت کنید: «گیتی آن موقع تازه مزونِ ارشد را در خیابانِ منوچهری راه اندازی کرده بود، وقتی هم می فهمد ایرج نویسنده و منتقد ادبی است، او را برای جشنِ افتتاحیه مزون دعوت می کند.» در حالیکه جمله ی درست باید اینگونه باشد: گیتی آن موقع تازه مزونِ ارشد را در خیابانِ منوچهری راه اندازی کرده بود، وقتی هم فهمید ایرج نویسنده و منتقد ادبی است، او را برای جشنِ افتتاحیه مزون دعوت کرد.
این مشکل تقریبا در تمام داستان وجود دارد و افعال، یک دست نیستند. تصمیم بگیرید داستان را یا در زمان ماضی روایت کنید یا مضارع. مگر اینکه بخشی از داستان به دلیل منطقی تفاوت زمانی داشته باشد. اما در داستان شما حتی گاهی در یک جمله، این وحدت زمانی وجود ندارد و نیاز به یک دست شدن افعال وجود دارد.
حتما بعد از نوشتن داستان، آن را بارها و بارها بخوانید و مثل یک منتقد، بازنویسی کنید تا این مشکلات کمتر شود.

لینک مطلب:http://www.naghdedastan.ir/review/6029

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *